داستان استخوانی در گلو

لینک متن انگلیسی داستان

معنی تعدادی از واژه های متن داستان استخوانی در گلو :
Spot: دیدن

Beast: حیوان، چهارپا

Chew: جویدن

Stuck: گیر کردن

Haste: عجله، عجله کردن

Plead: لابه کردن، تمنا کردن

Beak: منقار

Crush: خرد کردن

Ungrateful: ناسپاس



۱

استخوانی در گلو
یکی بود یکی نبود، گرگی تنبل در جنگلی زندگی می کرد. نزدیک خانه گرگ دریاچه ای بود که حیوانات برای آب خوردن به آنجا می آمدند. گرگ که همیشه دنبال غذا می گشت، روزی نزدیک دریاچه هنگامی که در انتظار چیزی برای خوردن بود، بدن یک گاو مرده را پیدا کرد و با خود گفت: “چه اقبالی (شانسی)! می توانم همه این گاو را بخورم.” با این فکر دهانش آب افتاد و شروع به خوردن کرد. ولی بعد از مدتی فکر کرد اگر کسی او را ببیند حتما می خواهد با او شریک شود پس بهتر است که سریع تر همه گاو را بخورد. تند و تند جوید و به دلیل این عجله یک تکه استخوان در گلویش گیر کرد. گرگ نالید! سعی کرد استخوان را از دهانش بیرون بکشد؛ شروع به سرفه کرد تا استخوان بیرون بیاید ولی بی نتیجه بود. سپس تصمیم گرفت سعی کند استخوان را ببلعد ولی این کار هم فایده ای نداشت. استخوان گلویش را به درد آورده بود. گرگ با خود فکر کرد:” حالا چه کار کنم؟” ناگهان به خاطر آورد که دُرنایی در نزدیکی رودخانه زندگی می کند. گرگ نزد دُرنا رفت و با التماس گفت: “دُرنای عزیزم! یک تکه استخوان در گلویم گیر کرده، اگر با منقار بلندت آن را بیرون بکشی به تو هدیه ای خواهم داد.” دل دُرنا به حال گرگ سوخت و از گرگ خواست تا دهانش را باز کند. دُرنا سرش را داخل دهان گرگ برد و استخوان را بیرون کشید.
گرگ آهی کشید و گفت: “راحت شدم!” دُرنا پرسید: “حالا هدیه من کجاست؟ “گرگ وانمود کرد که نمی فهمد: “کدام هدیه؟” دُرنا با فروتنی گفت: “ولی تو گفتی اگر استخوان را از گلویت بیرون بیاورم به من هدیه ای می دهی. “گرگ قدرناشناسانه خندید و گفت: “آیا این که سرت را در دهانم کردی ولی حالا هنوز زنده ای، خودش هدیه نیست؟ من به راحتی می توانستم وقتی که منقارت در دهانم بود سرت را خرد کنم ولی این کار را نکردم.” گرگ ناسپاس رفت و دُرنای بیچاره تصمیم گرفت تا دیگر هیچ گاه به هیچ موجود ناسپاسی کمک نکند.

از سایت: : www.english-for-students.com
ترجمه: آتوسا رفیعی نژاد