انتظار…

ماه های قمری یکی بعد از دیگری می آیند و می روند، ماه رجب آمد و رفت و به شعبان رسیدیم، ماهی که می گویند از بهترین ماه هاست و حالا به نیمه آن رسیدیم.
درسرخ گونه شفق به کرانه آسمان می نگرم، سپیدی صبح، جهان را از تیرگی می رهاند و انتظار به پایان می رسد. انتظارها به گل می نشیند و عطر محمدی همه جا را فرامی گیرد، این رویا نیست که امید و آینده ماست …
سلام مولا جان!
می دانم که فردا صبح که به تماشای روشنی صبح می روم و به دنیا صبح بخیر می گویم، روز دیگری است …
می دانم که وقتی تو بیایی بدی ها پایان خواهد یافت و من به شوق آمدنت دنیایم را چراغانی خواهم کرد …
آقا جان!
باز به روزهای بی قراری رسیدیم، این روزها همه بی قرارند و پرجنب وجوش تر، شهرها، خیابان ها و کوچه ها رنگ و بوی دیگری گرفته است.
این روزها مادر و مادربزرگ دوباره بی قرار شدند، هرسال که نرگس باغ شکوفه می دهد آنها هم به خود وعده می دهند که
امسال می آیی. مادر دیگرغزل های حافظ را مثل قبل با انتخاب خود نمی خواند و انتخاب غزل را به خود حافظ می سپارد و بعد این را می خواند:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریادرسی می آید

مولا جان!
دلم می خواهد بازهم برایت بنویسم اما یادم آمد که باید به گلدان ها آب بدهم، مادرم گفته که اگر به شمعدانی ها آب بدهم آنها برای آمدنت دعا خواهند کرد و راست می گوید از وقتی که مرتب آبشان می دهم دست های سبزشان را به سوی آسمان گرفته اند و دعا می کنند.
من هم امروز تفالی بر دیوان حافظ زدم و چه زیبا آمد:

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

میلاد زیباترین سروده هستی، مهدی موعود، بر نوجوانان عزیز مبارک باد

 

شهره کلائی