اولین اشتباه

اولین اشتباه!

بهاره شاهمرادی (دوست نوجوان مجله) 
بهاره شاهمرادی (دوست نوجوان مجله)

 

 

 

از دست همه ناراحت بودم. خسته و بی انگیزه! جای سیلی ای که خورده بود، بسیار دردناک بود. دوست نداشتم این وضع را تحمل کنم، دوست داشتم بدوم، بدوم و بدوم تا جایی که آخرش معلوم نیست. شاید به این شکل می توانستم این درد را خالی کنم.

در همین فکرها بودم که  کاملیا تماس گرفت، کاملیا دوست صبور و دانای من است. تلفن را برداشتم، حوصله  صحبت کردن نداشتم ولی به او گفتم که حالم خوب است و طوری نیست. این را گفتم که او ناراحت نشود. نمی خواستم بداند که من به خاطر دزدی سیلی خورده ام !

تا حالا دزدی نکرده بودم ولی آن لحظه انگار جرقه ای در ذهنم ایجاد شده بود و شاید هم خودم نبودم ! دوست داشتم زمان به عقب برگردد ولی این امکان وجود نداشت. ناراحت و عصبی بودم و کمی هم در فکر کاملیا! نکند  ناراحت شده باشد! نکند او هم مانند دیگران از من برنجد! آن وقت دیگر کسی را ندارم . در همین فکر ها بودم که دوباره کاملیا تماس گرفت. خوشال شدم و زود تلفن را برداشتم . او کمی نگران شده بود و من دست از لجبازی کشیدم و کل داستان را برایش تعریف کردم .

حالا دیگر راحت شده بودم، چون تصمیم گرفتم که دیگر اشتباهم را تکرار نکنم. کاملیا هم خوشحال شد.