با گلستان پشت چراغ قرمز

با گلستان پشت چراغ قرمز

حکایت دوم: گدایی که به پادشاهی رسید

روزی روزگاری پادشاهی زندگی می کرد که جانشینی نداشت. وصیت کرد که وقتی مُرد، دم دروازه شهر بایستند و اولین نفری را که به شهر وارد می شود، به عنوان پادشاه انتخاب کنند.

پادشاه از دنیا رفت و بزرگان به وصیت او عمل کردند. دم دروازه شهر منتظر ایستادند تا ببینند اولین نفری که وارد شهر می شود، کیست.

از قضا، گدایی ژنده پوش، در به در و گرسنه وارد شد. بزرگان دورش را گرفتند و با عزت و احترام او را به قصر بردند، لباس های گرانبها بر تنش کردند و خوراک های لذیذ جلویش چیدند.

حال و روز گدای خوش اقبال به خوبی می گذشت تا اینکه کم کم بعضی از وزیران و بزرگان با او دشمن شدند و به دستوراتش گوش نکردند. از طرف دیگر کشورهای همسایه که اوضاع کشور را نابسامان دیدند، تصمیم گرفتند به کشور حمله کنند. همه چیز به هم ریخت و آن آرامش و راحتی از بین رفت.

روزی گدایِ پادشاه شده، یکی از دوستانش را دید. دوستِ پادشاه به او تبریک گفت که اقبالش بلند بوده و از گدایی و فقر به پادشاهی رسیده است. پادشاه آهی کشید و گفت: «به من تبریک نگو، بلکه مرا به صبر و بردباری دعوت کن.»

دوستش گفت: «حالا که همه چیز فراهم است، چرا ناراحتی؟!» پادشاه گفت: «آن روزها که گدایی بیش نبودم، نگران به دست آوردن یک لقمه نان بودم تا شکمم را سیر کنم، اما حالا تشویش و نگرانی یک کشور را دارم!»

منبع: «با گلستان پشت چراغ قرمز» ـ انتخاب و بازنویسی (از گلستان سعدی) فریبا کلهر