حکایت گلستان

با گلستان پشت چراغ قرمز

حکایت چهارم: «پهلوانی که تحمل نداشت»

روزی روزگاری پهلوان قوی و پرزوری زندگی می کرد که می توانست یک سنگ دویست کیلویی را به راحتی از زمین بلند کند. زور و قدرت او زبانزد مردم بود و همه او را می شناختند.

روزی پهلوان پرُزور، خشمگین بود؛ آنقدر که کف به لب آورده بود و مثل شیر می غرّید. هر کس او را می دید، می ترسید و از او دور می شد. دانایی، پهلوان عصبانی را دید و از مردی که کنارش بود، پرسید: «چه شده، چرا پهلوان عصبانی است؟!»

مرد جواب داد: «گویا کسی فحشی به او داده و عصبانی اش کرده است.»

دانا با تأسف سری تکان داد و گفت: «عجیب است. او می تواند سنگینی یک سنگ دویست کیلویی را تحمل کند، اما نمی تواند سنگینی یک حرف را تحمل کند؛ پس او چگونه پهلوانی است؟!»

گَرَت از دست برآید، دهنی شیرین کن

مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

 

منبع: «با گلستان پشت چراغ قرمز» (انتخاب و بازنویسی: فریبا کلهر)