گلستان پشت چراغ قرمز

با گلستان پشت چراغ قرمز

حکایت هفتم: روزی روزگاری گروهی راهزن به کاروانی از بازرگان ها حمله کردند. بازرگانان به راهزن ها التماس کردند که کاری به جان و مالشان نداشته باشند، اما راهزنان به این خواسته آنها خندیدند؛ حتی بازرگانان آنها را به خدا و رسولش قسم دادند؛ باز هم بی فایده بود.
از قضا، لقمان حکیم در آن کاروان بود. بازرگانان دست به دامانش شدند و از او خواستند راهزن ها را نصیحت کند، شاید قسمتی از اموالشان را پس بدهند. یکی از آنها به لقمان گفت: «کاری بکن لقمان! حیف است که این همه مال به دست آنها بیفتد.»
لقمان حکیم گفت: «حیف نصیحت و حرف حکیمانه است که به آنها گفته شود؛ چون همان طور که میخ آهنین در سنگ فرو نمی رود، نصیحت هم در دل آنها اثر نمی کند!»

با سیه دل چه سود گفتنِ وعظ؟
نرود میخ آهنین در سنگ

منبع: با گلستان پشت چراغ قرمز (انتخاب و بازنویسی: فریبا کلهر)