گلستان پشت چراغ قرمز

با گلستان پشت چراغ قرمز

حکایت اول: نمازی که دوباره باید خوانده شود

روزی روزگاری مردی عابد و پرهیزکار به همراه پسرش مهمان پادشاه بود. وقتی موقع نماز خواندن شد، مرد عابد نمازش را طولانی تر از همیشه خواند و موقع غذا خوردن هم کمتر از همیشه خورد و هر چه پادشاه به او اصرار کرد که بیشتر بخورد، گفت سیر شده است.

آن روز وقتی مرد عابد و پسرش به خانه برگشتند، عابد از همسرش خواست سفره بیندازد و برایش غذا بیاورد. پسرش از او پرسید: «مگر پیش پادشاه غذا نخورده ای؟»

عابد گفت: «کمتر از همیشه غذا خوردم تا پادشاه گمان کند که من مرد نیکوکار و لایقی هستم.»

پسر گفت: «پس نمازت را هم دوباره بخوان پدر جان! چون نمازی هم که در حضور پادشاه خواندی، برای این بود که او گمان کند مرد نیک و شایسته ای هستی!»

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

کاین ره که تو می روی به ترکستان است

منبع:  «با گلستان پشت چراغ قرمز» ـ انتخاب و بازنویسی (از گلستان سعدی) فریبا کلهر