عصای سفید

“بنده خدا !”

پایم را که از در بیرون گذاشتم کسی به سرعت از جلویم رد شد و بعد چیزی، تالاپ خورد به کت ام. دست که کشیدم خیس و چسبنده بود؛ وای! مثل بستنی! هنوز دمِ در ایستاده بودم که پسر آقای سنایی به سرعت به من نزدیک می شد. صدایش را می شنیدم که می گفت :”حسابتو می رسم !”
و خواهرش که دور شده بود، فریاد زد: “بابا!”
بله. باز هم دوقلوهای شیطون همسایه. چه زود شروع کرده بودند! یک دفعه احساس کردم که پایش به عصای سفیدم گیر کرد و افتاد توی جوی آب. گریان بیرون آمد و خیس و لجن چکان راه افتاد دنبال خواهرش؛ احتمالا برای انتقام.
پدرشان نفس زنان از راه رسید وگفت: “ای وای، ببخشید! اگه اجازه بدید کت تون رو ببرم تمیزش کنم؟”
من پرسیدم:” خیلی کثیف شده؟”
با شرمندگی جواب داد:” بله، متاسفانه!
یک لکه گرد بالای جیب تون.”
راننده تاکسی سرویس از راه رسید و گفت: “شما ماشین خواسته بودید؟… چیزی شده ؟
” آقای سنایی جواب داد: “بچه های من با هم دعواشون شد، بستنی انداختن طرف ایشون و …”
صدای جیغ و داد بچه ها حرفش را نیمه تمام گذاشت. آقای صلاحی از فروشگاهش بیرون آمد و گفت : “حالا این بنده خدا باید چیکار کنه ؟”
خودم هم داشتم به همین فکر می کردم. کتم را عوض کنم یا همین را بشویم یا با همین بروم؟ راننده بی طاقت و عجول پرسید:”بالاخره چیکار کنم بمونم یا برم؟”
تصمیمم را گرفتم، باید کتم را عوض می کردم، سخنرانی بدون کت یا با کت کثیف، هرگز! گفتم : “شما لطفا یه لحظه منتظر بمونید من میام.”
آقای صلاحی گفت : “پسر بیا این بنده خدا رو ببر بالا لباسش رو عوض کنه !” گفتم : “نیازی نیست خودم می تونم برم .”و با عصای سفیدم چرخیدم سمت ساختمان.
راننده تاکسی گفت : “اصلا ناراحت نباش داداش! من می رسونمت.” وحرکت کرد. از کوچه پس کوچه ها می راند تا مرا به جلسه برساند. صدای نخراشیده اش که با خواننده رادیو همراهی می کرد، اجازه تمرکز کردن نمی داد. با این که دلم می خواست در آرامش به سخنرانی ام فکر کنم، اما دستگیره را محکم چسبیده بودم ودعا می کردم سالم برسم.
چند دقیقه بعد، صدای بوق ممتد ماشین ها به من فهماند که این دوست عزیز مرتکب خلافی شده است. صدای آژیر حدس مرا تایید کرد. مامور راهنمایی و رانندگی از او مدارکش را خواست تا جریمه اش کند. اما او گفت: “قربان! ببینید، من دارم این بنده خدا رو می رسونم. نابیناست! می بینید که. دیرش شده.”
بعد از مدتی مکث، مامور گفت : “برو. این دفعه رو بخشیدم اما مواظب باش دیگه خلاف نکنی!”
بالاخره و در کمال تعجب سالم رسیدیم. مامور انتظامات گفت : “مسافرتون رو پیاده کنید و دور بزنید.”
راننده گفت :”نگاه کنید. این بنده خدا نابیناست. لطف کنید اجازه بدین ببرمش جلوی در!”
وقتی جلوی در ورودی پیاده ام کرد، کرایه اش را که از قبل آماده کرده بودم، به طرفش گرفتم و گفتم: “بفرمایید! خیلی ممنون. ضمنا در این که من”بنده خدا” هستم شکی نیست اما کاش به جای آن می گفتید: “این آقا”.

فریده گودرزی

One comment

Comments are closed.