شاهنامه

داستان های شاهنامه ـ رستم و سهراب (۱۳)

دل من همی با تو مهر آوَرَد

در قسمت دوازدهم شاهد بودیم که رستم و سهراب رو در روی هم قرار گرفتند و حتی باهم نبرد تن به تن داشتند. در این گیرودار سهراب بین نشانه هایی که از پدرش می دانست و پهلوان هم نبردش، رستم شباهت هایی را دید و حتی در دل نسبت به او احساس محبت کرد و در ادامه …

خورشید دمید و هر دو پهلوان دوباره آماده نبرد شدند:

تهمتَن بپوشید ببرِ بیان

نشست از برِ زنده پیلِ ژیان

بپوشید سهراب خَفتانِ رزم

سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

وقتی سهراب رو در روی رستم ایستاد، به نبرد تمایلی نداشت و گویی کسی او را از این کار باز می داشت بنابراین به رستم پیشنهاد کرد که دست از رزم بکشند و حتی باهم به بزم بنشینند:

ز کف بفکن این گُرز و شمشیر و کین

بزن جنگ و بیداد را بر زمین

به پیشِ جهاندار پیمان کنیم

دل از جنگ جستن پشیمان کنیم

سهراب دوباره نسبت به پهلوان هم نبردش، حس مهر و محبت پیدا کرد و به او گفت که از نبرد با تو شرم دارم:

بمان تا کسی دیگر آید به رزم

تو با من بساز و بیارای بزم

دل من همی با تو مهر آورد

همی آبِ شرمم به چهر آورد

اما رستم بی تفاوت به حرف های سهراب، می گوید قرار ما این نبود که به بزم بنشینیم و دست از این حرف ها بردار و سعی نکن که مرا فریب دهی:

بدو گفت رستم که ای نامجوی

نبودیم هرگز بدین گفت و گوی

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش

نگیرم فریب تو، زین در مکوش

هر چه سهراب سعی کرد که مانع نبرد شود، رستم زیر بار نرفت و بالاخره:

به کشتی گرفتن برآویختند

ز تن خوی و خون را فرو ریختند

سهراب چون شیری پشت رستم را زمین زد و روی سینه اش نشست و خنجرش را بیرون کشید تا سر از تن حریف جدا کند:

بزد دست سهراب چون پیلِ مست

به کردارِ شیری که بر گورِ نر

زند چنگ و، گور اندر آید به سر

نشست از برِ سینه پیلتن

پر از خاک چنگال و روی و دهن

یکی خنجری آبگون برکشید

همی خواست از تن سرش را برید

رستم که دید از پسِ زور و بازوی پهلوان جوان برنمی آید رو به او گفت که در آیین ما اگر پهلوانی بر بزرگی پیروز شود و پشت او را بر زمین زند، بار اول سر از تنش جدا نمی کند و به او فرصت می دهد:

به سهراب گفت ای یَلِ شیرگیر

کمند افگن و گُرد و شمشیرگیر

دگرگونه تر باشد آیینِ ما

جز این باشد آرایش دینِ ما

کسی کو به کشتی نبرد آورد

سرِ مهتری زیرِ گَرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین

نبرّد سرش گرچه باشد به کین

و بدین ترتیب رستم خود را نجات داد و سهراب او را رها کرد:

دلیر و جوان سر به گفتارِ پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

رها کرد زو دست و، آمد به دشت

چو شیری که بر پیش آهو گذشت

هومان وقتی از این ماجرا باخبر شد به سهراب گفت که نباید فریب حرف های رستم را می خوردی! منتظر باش و ببین که او چه بر سرت می آورد:

هِزَبری که آورده بودی به دام

رها کردی از دام و شد کار خام

نگه کن کزین بیهده کار کرد

چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

در سوی دیگر رستم آزاد شده از دست سهراب آنجا را ترک کرد، آبی نوشید و آبی بر تن زد و از آفریدگار پیروزی خواست:

بخورد آب و روی و سر و تن بشست

به پیش جهان آفرین شد نخست

همی خواست پیروزی و دستگاه

نبود آگه از بخشش هور و ماه

سپس به نبردگاه بازگشت و دوباره مقابل یکدیگر ایستادند و در حالی که رستم همچنان از پهلوانی سهراب در شگفت بود:

همی ماند رستم ازو در شگفت

ز پیکارش اندازه ها برگرفت

معنی واژگان دشوار:

ببر بیان: جامه جنگی رستم

بزن جنگ و بیداد را بر زمین: بر زمین زدن کنایه از نابود کردن و از میان برداشتن

آب شرم: عرق شرمندگی

چاره: حیله و مکر

هزبر: شیر درنده

ز پیکارش اندازه ها برگرفت: جنگ او را سنجید و تخمین زد و به اصطلاح امروز ارزیابی کرد.

منبع: غمنامه رستم و سهراب (انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری)

لیلا امیرخانی