ستاره دوستت دارم

دوستت دارم ستاره! (قسمت دوم)

قسمت قبل

قبل از اینکه وارد کوچه شوم صدای داد و فریادی را شنیدم. حرکتم را کمی کُند کردم و با احتیاط سرک کشیدم. باورم نمی شد، آقای برقی آرام و مؤدب داشت سرِ بابای امیرعلی داد می زد. آقای پناهی هم یک دستش را روی شانه او گذاشته بود و با گردن کج عذر خواهی می کرد.

کنار آنها مادرم ایستاده بود که شدت ناراحتی اش را از صورت قرمز و دستان لرزانی که روسری اش را جلو می کشید، می شد فهمید. دهانم خشک شده بود و پاهایم را روی زمین می کشیدم، انگار یک کوله پشتی صد کیلویی روی دوشم بود.  اتفاق بعدی ثابت کرد که نگرانی ام بی مورد نبود؛ تا چشم مادرم به من افتاد گفت  :خدا بِکُشدت سارا! چه قدر خوب شد که بابای خدا بیامرزت نیست که ببینه! و با دستش به طرفم حمله کرد که مادر امیرعلی و نرگس خانم جلویش را گرفتند.  آقای پناهی سعی کرد پادرمیانی کند و برای من که قلبم به شدت می زد و هاج و واج به آنها نگاه می کردم، توضیح بدهد: ناراحت نشو سارا خانم.  امیرعلی و سعید امروز که از مدرسه برمی گشتن چند تا حباب لامپ رو بیرون مغازه آقای شهابی، همین آقا برقی خودمون، شکستن و فرار کردن.  به پارسا هم گفتن به خاطر ستاره ها و آلودگی نوری که گویا شما بهشون گفته بودید. و لبخند زد.

آقای شهابی سریع  به سمت من چرخید و از اینکه متهم اصلی بزرگ تر است و می شود حسابی حالش را گرفت، لبخندی زد که از نگاه غضبناکش، ترسناک تر بود.

ـ پس همۀ آتیشا از گور ایشون بلند می شه ؟! دست شما درد نکنه! شما گفتید حباب ها رو بشکونن ؟ این چیزا چیه که به بچه ها یاد می دی؟ خجالت داره به خدا!

اشک هایم بی اختیار جاری  شدند. سعی کردم از خودم دفاع کنم اما فقط توانستم بگویم:  نه، به خدا … !من، نه .

آقای پناهی، ناجی مهربان، فورا به دادم رسید و لبخند زنان گفت: آقای شهابی، این چه فرمایشیه ؟! سارا خانم دختر درسخون و آگاهیه! امکان نداره بخواد به کسی ضرری برسه .ببینید چه طور رنگش پریده. من مطمئنم این وروجکا اشتباه فهمیدن. از بس که عجول و سربه هوا هستن.  شما تشریف بیارید توی حیاط کنار باغچه سرسبز ما یه دقیقه بشینید یه شربت گل محمدی با هم بخوریم تا من اصل قضیه رو براتون توضیح بدم؛ هرچی هم پولش بشه الان تقدیم می کنم .و آقای شهابی را که غُر می زد تقریبا به زور به سمت نیمکت توی حیاط برد.

همه پراکنده شدند فقط مادرم و پروانه خانم که کمی خیالشان راحت شده بود، روی پله ها، دمِ در نشستند. من هم شرمنده، از ترس مجازات به خاطر گناه نکرده، با اشاره مادرم از پله ها بالا رفتم.

نمی دانم چه مدت گذشته بود اما من بدون اینکه لباس هایم را عوض کنم سرم را روی تخت گذاشته بودم و گریه می کردم. ناگهان احساس کردم درِ اتاق باز شد. فکر کردم مادرم آمده تا با من دعوا کند یا از دلم دربیاورد. هیچ خبری نشد. سرم را بلند کردم تا ببینم چه کسی وارد شد که آن دو خرابکار را دیدم. می خواستم منفجر بشوم، تا جایی که می توانستم دستم را به طرف در دراز کردم و داد زدم :بیرووون !

هردو که با گردن های کج به زمین نگاه می کردند، سرهایشان را بالا آوردند و اشک هایشان جاری شد. من که تا به حال آن ها را این طور آرام و سر به زیر ندیده بودم، طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه.  سعید که با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد، گفت : خُب ما به خاطر حباب ها، ستاره رو شکستیم!  حالا هر سه می خندیدیم .

حالمان که بهتر شد، گفتم: خُب، بریم آبی به دست و صورتمون بزنیم بعد بشینیم  و یه فکری برای جبران این خرابکاری بکنیم.

فریده گودرزی