ستاره دوستت دارم

دوستت دارم ستاره! (قسمت سوم)

قسمت قبل

گفتن ندارد که پیشنهادهای آن دو، چنگی به دل نمی زد و یا غیرعملی بود یا بی نتیجه. بالاخره من گفتم: ما یه جوری باید برای همه بخصوص آقای برقی توضیح بدیم که نیت بدی نداشتیم!
سعید با ناامیدی گفت: فکر نکنم به حرفامون گوش بده! مگه ندیدی چه قدر عصبانی بود؟
سعی کردم اجازه ندهم یادآوری آن لحظات ناراحت کننده قدرت تفکرم را بگیرد. دستم را تکان دادم؛ هم برای دور کردن افکار منفی و هم برای جلب توجه بچه ها. ناگهان نقشه ای مثل یک شهاب ذهنم را روشن کرد. گفتم: فهمیدم! به مناسبت روز جهانی نجوم یه مراسم برگزار می کنیم و همسایه ها رو دعوت می کنیم .
سعید گفت: و آقای برقی.
گفتم: خب معلومه .حتما .اما… کجا؟
امیرعلی گفت: روی پشت بوم .همونجا که پارسا می ره با تلسکوپش آسمون رو نگاه می کنه .
ما دو تا به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: تلسکوپ … !

۱۴۶۷۰۱۴۶۸۸۴۳۴۱
هوا کم کم داشت تاریک می شد. با اینکه چند ساعت بود همگی با هم کار می کردیم، هنوز دلهره داشتیم. روی دیوار دور پشت بام را با ریسه های رنگی روشن کرده بودیم، چند ردیف صندلی پشت هم چیده بودیم، روی یک میز هم شیرینی و شربت که مامان من و خانم پناهی آماده کرده بودند به همه چشمک می زد. پارسا، برادر امیرعلی، کمی دستپاچه تلسکوپش را تنظیم می کرد. من، سعید و امیرعلی هم که گردانندگان اصلی مراسم بودیم، نوشته هایمان را برای صدمین بار می خواندیم!

فریده گودرزی