ستاره دوستت دارم

دوستت دارم ستاره! (قسمت چهارم)

قسمت قبل

ساعت شروع برنامه که رسید، دوباره زنگ خانه ها را زدیم و یادآوری کردیم. همسایه ها تقریبا همه با هم از در پشت بام وارد شدند در حالی که با تعجب به دورو بر نگاه می کردند. روزنامه های دیواری اطلاعات جدیدی درباره آسمان، کهکشان ها و فضا به خوانندگان علاقه مند می داد. پارسا هم با تلسکوپ، به قول خودش ” اجرام قابل رویت ” را به مهمانان مشتاق نشان می داد.

۲۱۱۲-telescope-with-sky-full-of-stars-wallpaper-2560x1600-1
مادرم و پروانه خانم با همه احوالپرسی می کردند و شربت و شیرینی تعارف می کردند. از این که بعد از دو هفته لبخند را روی لب های مادرم می دیدم، قند توی دلم آب می شد. برای یک لحظه آرزو کردم کاش پدرم هم زنده بود. سرم را که برگرداندم، مهمان اختصاصی مراسم، آقای برقی، نه، باید تمرین کنم” آقای شهابی” با همراهی آقای پناهی وارد شد، با این که خیلی آرام به نظر می رسید و شاید بتوان گفت حتی لبخندی هم گوشه لبش بود، هول شدم و ضربان قلبم زیاد شد.
باورکردنی نبود! آقای پناهی او را یکراست به طرف من می آورد.
– این هم سارا خانم سماواتی برگزار کننده مراسم و میزبان همه ما!
با صدایی که به زحمت شنیده می شد، گفتم: سلام، خوش آمدید! بفرمایید! و با دست اولین صندلی را نشان دادم. آقای شهابی با کمی دلخوری، جواب سلامم را داد و خواست بنشیند که آقای پناهی او را به سمت تلسکوپ برد و با نشان دادن آسمان زیبا ، حسابی حالش را خوب کرد. با صدای خنده اش نفس راحتی کشیدم .
حالا نوبت اجرای مراسم رسمی توسط من، سعید و امیرعلی بود. اما …اما… هرچه نگاه کردم آنها نبودند. فکر کردم نه، این دوتا آدم بشو نیستند. داشتم دنبال کسی می گشتم که از او کمک بخواهم که امیرعلی دوان دوان از در وارد شد.
– سعید گفت: من نمیام .
– چی ؟! چرا؟
– گفت : هم خجالت می کشم هم از آقای … آقای شهابی می ترسم.
پارسا که متوجه اشکالی شده بود، سر رسید.
– چیزی شده؟
برایش تعریف کردم. او هم قبول کرد به جای سعید درباره ماه صحبت کند. خیالم راحت شد.
ولی می ترسیدم شب خوب مادرم، از گم شدن این پسرک بازیگوش، خراب شود.

با روشن شدن لامپ بزرگی که بالای سرم بود، همه روی صندلی ها نشستند.

برای-اتصال-به-اینترنت-لامپ-روشن-کنید-۶۰۰x336

با وجود اینکه بارها سر کلاس برای بچه ها و معلم صحبت کرده بودم، دستپاچه شدم و تپش قلبم تندتر شد. پارسا تصویر زیبایی از آسمان را با دستگاه پخش اسلاید، روی پرده سفید کنارم، انداخت و صدای آرام موسیقی به من علامت داد که باید شروع کنم .
سلام ای ستاره ها !
در آسمان نشسته اید، در آسمان قصه ها
چرا که نور موذی چراغ ها
به دست ما
گرفت از آسمان مان، وجود روشن شما!

فریده گودرزی