درب دروازه

متل یا ضرب المثل-دوازدهم

«در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست»

روزی لقمان به فرزندش گفت: برو خودت را آماده کن تا با هم به سفر برویم. لقمان بر اسب سوار شد و پسرش دنبال او حرکت کرد تا به شهری رسیدند. مردم آن شهر چون آن دو را در آن حالت دیدند، گفتند: این مرد چقدر سنگدل است! خودش سوار است و کودک ضعیفش را به دنبال خود پیاده می کشد. لقمان پسرش را سوار کرد و خودش پیاده شد و به راه خود ادامه دادند تا به گروهی دیگر رسیدند. این بار چون مردم این حال را دیدند، اعتراض کردند که این جوان را ببینید که سوار و پدر پیرش پیاده است. در این حال لقمان نیز در کنار پسرش سوار شد و رفتند تا به قومی دیگر رسیدند. آن قوم چون این حال را دیدند، گفتند: ای مردم بی رحم! چرا هر دو بر پشت این حیوان سوار شده اید! اگر هر کدام به نوبت سوار می شدید هم خودتان اذیت نمی شدید و هم این حیوان را اذیت نمی کردید.

در این هنگام لقمان و پسرش هر دو از اسب پیاده شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون آن دو را در این حالت دیدند، با تعجب گفتند: این پیر سالخورده و جوان را نگاه کنید که هر دو پیاده هستند و سختی می کشند در صورتی که اسب هیچ باری بر پشتش ندارد! شاید این حیوان را از جان خود بیشتر دوست دارند!
چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید، لقمان با لبخندی همراه با اندوه به فرزندش گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم

«در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست»

منبع: داستان های امثال (ریشه ضرب المثل های ایرانی) ـ مسعود حبیب اللهی

One comment

Comments are closed.