متل مثل شهر نوجوان

متل یا ضرب المثل- هشتم

خیاط هم در کوزه افتاد!

در روزگار قدیم خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند.

یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای را به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت.

هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگ ها را می شمرد.

کم کم دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز سه نفر در کوزه افتادند!

روزها گذشت و خیاط هم از دنیا رفت. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاع نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت؛ از همسایگان پرسید: خیاط کجاست؟ یکی از همسایه ها به او گفت:

خیاط هم در کوزه افتاد!

منبع: داستان های امثال (ریشه ضرب المثل های ایرانی)، مسعود حبیب اللهی