بشنو و باور نکن

متل یا ضرب المثل پانزدهم

بشنو و باور مکن!

شخصی از جوانی خواست تا صندوق شیشه اش را به دوش کشیده از پلکان بلندی به بالای خانه اش ببرد. جوان گفت: برای من چه فایده دارد؟ صاحب صندوق گفت: سه نصیحت به تو خواهم کرد که سرمایه خیر دنیا و آخرتت باشد. جوان قبول و صندوق را حمل کرد. از دو پله که بالا رفت، ایستاد و گفت: نصیحت اولی را بگو. صاحب صندوق گفت: اگر کسی گفت نسیه بهتر از نقد است بشنو و باور مکن!

جوان چند پله دیگر بالا رفت و گفت: نصیحت دوم را بگو. گفت: اگر کسی گفت پول سیاه بهتر از پول سفید است بشنو و باور مکن!

مجدداً جوان چند پله ای که بالا رفت، ایستاد و گفت: نصیحت سوم را بفرما. گفت: اگر کسی گفت نخود و آب بهتر از چلوکباب است، بشنو و باور مکن!

جوان دو سه پله ای را که باقیمانده بود طی کرد، وقتی به آخرین پله رسید ایستاد و به صاحب صندوق گفت: من هم می خواهم نصیحتی به تو بکنم! صاحب صندوق گفت: بگو. جوان شانه خود را از زیر بار خالی کرد و صندوق افتاد و در اثنای افتادن و زمین خوردن صندوق شیشه، گفت: اگر کسی گفت در این صندوق یک شیشه سالم باقی مانده است بشنو و باور مکن!

 

منبع: داستان های امثال (ریشه ضرب المثل های ایرانی) ـ مسعود حبیب اللهی