حصار مهربانی

مجموعه کاکتوس

نگاه دوم: حصار مهربانی

     هر روز می دیدمش که به باغچه کوچکش آب می داد. با قد اندکی خمیده و موهای خاکستری، آبپاش و جارو به دست، با دقت به درخت ها آب می داد و دوروبرشان را تمیز می کرد. ما بچه ها با اینکه از او می ترسیدیم ولی تنگی جا و شور و هیجان بازی باعث می شد یادمان برود مواظب باغچه اش باشیم و تا به خودمان می آمدیم شاخه کوچکی را با توپ شکسته بودیم. بهترین کار در این لحظه خطرناک، فرار بود. گاهی هم می شد که همسایه ها، موقع پارک ماشین هایشان، با درخت ها برخورد می کردند و تنه آنها را خراش می دادند.

     یک روز که با کیسه نان از نانوایی برمی گشتم، دیدم با کمک یک آقای جوشکار مشغول نصب نرده ای فلزی دورتادور باغچه است؛ سلام کردم. سرش را بالا آورد و جواب داد. پرسیدم: “این چیه؟” پاسخی داد که حسابی شرمنده شدم. گفت : “مردم که شدن بلای جون این گل ها و درخت ها، گفتم یه حصار دورشون بکشم تا در امان بمونن. شاید این آهن ها مهربون تر باشن و ازشون نگهداری کنن، برای آینده شما!”

فریده گودرزی