پهلوانان شاهنامه – داستان رستم و سهراب (۴)

«یکی نامه بنوشت نزدیک شاه»

در صحنه سوم داستان، شاهد نبرد سهراب و گردآفرید بودیم. گردآفرید که ازین نبرد جان سالم به در برد به دژ گریخت و سهراب نزد سپاه توران بازگشت. در ادامه …

گژدهم پس از بازگشت سهراب نامه ای برای کاووس (شاه ایران) نوشت با این مضمون که تورانیان قصد جنگ با ما را دارند؛ پهلوان نوجوانی در سپاه آنها حضور دارد که در جنگاوری و نیرومندی تا به امروز چون او را ندیده ایم:

یکی پهلوانی به پیش اندرون

که سالش ده و دو نباشد فزون

 به بالا ز سرو سهی برتر است

چو خورشید تابان به دو پیکر است

برش چون برِ پیل و بالاش بُرز

ندیدم کسی را چنان دست و گرز

سواران ترکان بسی دیده ام

عنان پیچ زین گونه نشنیده ام

عنان دار چون او ندیده ست کس

تو گفتی که سام سوار است و بس

گژدهم در ادامه نامه، هراسان به کاووس شاه گفت که باید هر چه زودتر فکری کرد:

اگر دم زند شهریار زمین

نراند سپاه و، نسازد کمین

دز و باره گیرد، که خود زور هست

نگیرد کسی دست او را به دست

که این باره را نیست پایاب او

درنگی شود شیر ز اشتاب او

این نامه از راه پنهانی برای شاه فرستاده شد و در پی او دیگر پهلوانان حاضر در دژ هم، رفتن را بر ماندن ترجیح دادند و به سوی ایران حرکت کردند:

به زیرِ دژ اندر یکی راه بود

که دشمن از آن ره نه آگاه بود

فرستاد نامه سوی راه راست

پسِ نامه آنگاه بر پای خاست

بُنه برنهاد و، سر اندر کشید

بر آن راهِ بیراه شد ناپدید

سوی شهرِ ایران نهادند روی

سپردند آن باره دز بدوی

با طلوع خورشید، سهراب سوی دژ آمد و دید که ایرانیان آنجا را ترک کرده اند:

بیامد درِ دز گشادند باز

ندیدند در دز یکی رزم ساز

از سوی دیگر، کاووس شاه با دیدن نامه گژدهم پریشان خاطر شد و بی درنگ بزرگان لشکر را نزد خود فراخواند:

نشستند با شاه ایران بهم

بزرگان لشکر همه بیش و کم

چو طوس و چو گودرزِ گشواد و گیو

چو گرگین و بهرام و فرهادِ نیو

پهلوانان گرد هم آمدند تا با مشورت راهی پیدا کنند:

چه سازیم و درمانِ این کار چیست؟

از ایران هماوردِ این مرد کیست؟

و سرانجام قرار بر این شد که سراغ رستم بروند:

بر آن برنهادند یکسر که گیو

به زابل شود نزدِ سالارِ نیو

معنی واژگان دشوار:

گژدهم: نام پهلوان ایرانی

بالا: قامت

سرو سهی: سرو راست روییده

دو پیکر: برج جوزا (خرداد ماه) که نور و گرمی خورشید در این برج به نهایت می رسد؛ سهراب به برج جوزا تشبیه شده است.

بر: سینه

بالاش بُرز: قامتش باشکوه و شایسته است.

عنان پیچ: سوار ماهر

عنان دار: سوارکار

پایاب: توانایی

اشتاب (شتاب): چالاکی در تاختن

بُنه: توشه و آذوقه

شهر ایران: کشور ایران، ایرانشهر نیز می گفته اند.

باره: اسب

گرانمایگان: اشخاص عالی قدر

بر آن برنهادند: قرار بر این شد.

یکسر: به اتفاق

سالار نیو: سردار دلیر، مقصود رستم زابلی است.

رای زد: مشورت کرد.

 

منبع: غمنامه رستم و سهراب ( انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری)

لیلا امیرخانی