شاهنامه- شهر نوجوان

پهلوانان شاهنامه – داستان رستم و سهراب (۹)

سخن هر چه پرسم همه راست گوی

در قسمت قبل رستم شبانه به قرارگاه سپاه ترکان رفت تا از نزدیک وضعیت آنها را بررسی کند و در این بازرسی شبانه و مخفیانه، سهراب را دید بی آنکه بداند پهلوان نوجوان پسر وی است و در ادامه:

از سوی دیگر سهراب هم که از زبان مادر درباره پدرش رستم، بسیار شنیده بود و می دانست که میان سپاه ایرانیان حضور دارد، سحرگاه به قصد شناسایی رستم بر مکانی بلند و مشرف به سپاه ایران رفت و هجیر را نزد خود فراخواند (هجیر همان پهلوان ایرانی بود که در قسمت های پیش در نبرد با سهراب شکست خورد و اسیر شد). سپس از هجیر خواست یک یک پهلوانان سپاه ایران را از دور نشان دهد و معرفی کند:

بیامد یکی بُرز بالا گزید

به جایی که ایرانیان را بدید

بفرمود تا رفت پیشش هجیر

بدو گفت: کژّی نیاید ز تیر

سهراب به هجیر هشدار داد که به درستی پهلوانان ایرانی را معرفی کند و نامشان را بگوید:

سخن هر چه پرسم همه راست گوی

متاب از ره راستی هیچ روی

سپارم به تو گنج آراسته

بیابی بسی خلعت و خواسته

ورایدونکه کژّی بُوَد رایِ تو

همان بند و زندان بُوَد جایِ تو

هجیر به ظاهر اطاعت کرد. سهراب از دور بر اساس شکل خیمه ها و پرچم ها و جای پهلوانان، نام آنها را می پرسید:

همه نامداران آن مرز را

چو طوس و چو کاووس و گودرز را

ز بهرام وز رستم نامدار

ز هر که ت بپرسم به من برشمار

تا اینکه سهراب پهلوانی با درفش اژدها نشان و با شکوه و عظمت را دید و نامش را از هجیر پرسید و او کسی نبود جز رستم که سهراب هرگز ندیده بودش:

نه مرد است ز ایران به بالایِ او

نه بینم همی اسپ همتای او

درفشی پدید اژدها پیکر است

بر آن نیزه بَر شیر زرّین سر است

اما هجیر نه تنها نام رستم را به سهراب نگفت بلکه سعی کرد هویت وی را پنهان کند:

چنین گفت کز چین یکی نامدار

به نُوّی بیامد بَرِ شهریار

بپرسید نامش ز فرّخ هجیر

بدو گفت نامش ندارم به ویر

بدین دژ بُدَم من بدان روزگار

کجا او بیامد بَرِ شهریار

غمی گشت سهراب را دل از آن

که جایی ز رستم نیامد نشان

نشان پدر جُست با او نگفت

همی داشت آن راستی در نَهُفت

سهراب غمگین از اینکه نامی از رستم به میان نیامد باز از هجیر سراغ وی را گرفت:

بدو گفت سهراب کاین نیست داد

ز رستم نکردی سخن هیچ یاد

کسی کو بُود پهلوان جهان

میان سپه درنماند نهان

و هجیر دوباره سهراب را گمراه کرد و گفت شاید رستم برای بزم به زابلستان رفته باشد:

چنین داد پاسخ مر او را هجیر

که شاید بُدَن کآن گَوِ شیرگیر،

کنون رفته باشد به زاولسِتان

که هنگام بزم است بر گلسِتان

سهراب به هجیر گفت در صورت معرفی رستم به تو پاداش فراوان خواهم داد و اگر پنهانکاری کنی تو را مجازات خواهم کرد:

اگر پهلوان را نمایی به من

سرافراز باشی به هر انجمن

تو را بی نیازی دهم در جهان

گشاده کنم گنج های نهان

ورایدونکه این راز داری ز من

گشاده بپوشی به من بر سخن

سرت را نخواهد همی تن به جای

نگر تا کدامین به آیدت رای!

و هجیر همچنان وجود و هویت رستم را از سهراب پنهان می کرد و با خود می اندیشد که اگر سهراب، رستم را شناسایی کند با وی نبرد و او را شکست می دهد و تخت پادشاهی ایران را در هم می شکند، بنابراین اگر من کشته شوم بهتر است از اینکه پادشاهی ایران به خطر بیفتد:

به دل گفت پس کار دیده هجیر

که گر من نشان ِ گَوِ شیرگیر،

بگویم بدین تُرک ِ با زور دست

چنین یال و این خسروانی نشست،

از ایران نیاید کسی کینه خواه

بگیرد سرِ تختِ کاووس شاه

هجیر با دیدن اصرار سهراب در یافتن نام و نشان رستم و برای منصرف کردنش، به او گفت که نباید در پی رستم باشی زیرا وی  تو را از بین خواهد برد و توانایی مقابله با چنین پهلوانی را نداری:

به سهراب گفت این چه آشفتن است

همه با من از رستمت گفتن است؟

نباید تو را جُست با او نبرد

برآرد به آوردگاه از تو گَرد

معنی واژگان دشوار:

بُرز بالا: بالای برز، پشته بلند

به نوّی: به تازگی

فرّخ هجیر: هجیر فرخ و خجسته

ویر: خاطر

کجا: که

گَرد: کنایه از زمین و خاک

منبع: غمنامه رستم و سهراب (انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری)

لیلا امیرخانی