پهلوانان شاهنامه – داستان رستم و سهراب (۲)

رویارویی سهراب با هجیر

در بخش اول این مقاله خلاصه ای از تراژدی (غمنامه) رستم و سهراب روایت شد. در ادامه قصد داریم هر بار و در هر مقاله صحنه های این داستان را به ترتیب نقل کنیم.
پس از اینکه تهمینه، رستم را به عنوان پهلوانی دلاور به سهراب معرفی کرد، پهلوان نوجوان قصد کرد به ایران برود و پس از دیدار پدر، وی را به تخت شاهی بنشاند:

چو رستم پدر باشد و من پسر

نباشد به گیتی کسی تاجور

از آنجا که افراسیاب (پادشاه توران) همواره نگران بود ایرانیان با تکیه بر پهلوانی رستم، پادشاهی توران را از چنگ وی درآورند، فرصت را غنیمت شمرد و سهراب را تشویق کرد که به ایران لشکرکشی کند تا به قصد شوم خود برسد. به این ترتیب پهلوان نوجوان و بی خبر از همه جا با لشکری از پهلوانان و ابزار جنگی رهسپار ایران شد. افراسیاب از همراهان سهراب خواسته بود که رستم و سهراب را به هم معرفی نکنند تا رستم به دست سهراب کشته شود:

پدر را نباید که داند پسر

که بندد دل و جان به مهرِ پدر

مگر آن دلاور گَوِ سالخورد

 شود کشته بر دست این شیرمرد

سرانجام سهراب و لشکریان توران به مرز ایران رسیدند. ایرانیان آنجا دژی به نام دژ سپید بنا کرده بودند که پهلوانان دلیر بسیاری در آن گرد هم آمده بودند:

دزی بود کَش خواندندی سپید

بر آن دز بُد ایرانیان را امید

وقتی سپاه توران آنجا رسید، هجیر دلاور نگهبان دژ بود و به محض دیدن سپاه، سوار بر اسب به سوی آنها تاخت. سهراب با دیدن هجیر شمشیرش را کشید و پهلوانانه در مقابل وی قرار گرفت و در نهایت بر او چیره (پیروز) شد:

ز اسپ اندر آمد نشست از برش

 همی خواست از تن بریدن سرش

در این زمان هجیر از سهراب امان خواست و سهراب از بریدن سر وی صرف نظر کرد و بند به دستانش بست و هجیر را اسیر کرد.
به این ترتیب سهراب اولین نبرد خود را تجربه کرد، نبرد با پهلوان دلیر ایرانی که اتفاقا پیروز میدان شد اما دلش به رحم آمد و از ریختن خون وی گذشت؛ شاید یکی از دلایل این رفتار ساده دلی نوجوانانه این پهلوان بود.


معنی واژه های دشوار:

تاجور: پادشاه

گَوِ سالخورد: پهلوان کهنسال (منظور رستم)

دز: صورت قدیمی دژ

اسپ: صورت قدیمی اسب


 

منبع: غمنامه رستم و سهراب (انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری)

نویسنده: لیلا امیرخانی