شاهنامه

پهلوانان شاهنامه ـ داستان رستم و سهراب (۱۲)

گمانی برم من که او رستم است

در قسمت پیش، داستان به آنجا رسید که رستم و سهراب باهم رو به رو شدند و نبرد کردند و حتی برای هم رجزخوانی کردند اما یکدیگر را نشناختند و با رسیدن شب نبرد متوقف شد و در ادامه …
پس از بازگشت به قرارگاه، هومان برای سهراب از حمله رستم به سپاه توران گفت:

بیامد یکی مرد پرخاشجوی
بر این لشکرِ گَشن بنهاد روی

و سهراب با غرور گفت که رستم کاری از پیش نبرد اما من بسیاری از ایرانیان را از پای در آوردم:

چنین گفت سهراب کو زین سپاه
نکرد از دلیران کسی را تباه
از ایرانیان من بسی کشته ام
زمین را به خون و گل آغشته ام

در سوی دیگر داستان، گیو برای رستم از پهلوانی و زور و بازوی سهراب می گوید:

چنین گفت با رستمِ گُرد گیو
کز آن گونه هرگز ندیدیم نیو
بیامد دَمان تا به قلبِ سپاه
زِ لشکر برِ طوس شد کینه خواه

رستم از شنیدن قصه قدرت و پهلوانی سهراب دلگیر شد و سپس نزد کاووس رفت و برای او از این پهلوان کم سن و سال و نبرد با او تعریف کرد:

که کس در جهان کودکِ نارسید
بر آن شیرمردی و گُردی ندید
به بالا ستاره بساید همی
تنش را زمین برگراید همی
دو بازو و رانش زِ رانِ هَیون
همانا که دارد ستبری فزون

رستم ادامه داد:

چو فردا بیاید به دشت نبرد
به کشتی همی بایدم چاره کرد
بکوشم، ندانم که پیروز کیست
ببینیم تا رای یزدان به چیست

کیکاووس که ناامیدی رستم را دید، به او دلداری داد و گفت که امشب برای پیروزی تو نیایش و دعای فراوان می کنم:

من امشب به پیشِ جهان آفرین
بمالم فراوان دو رخ بر زمین
کزوی است پیروزی و دستگاه
به فرمانِ او تابد از چرخ ماه
کند تازه این بار کامِ تو را
برآرد به خورشید نامِ تو را

پس از آن رستم خسته و نگران به خیمه گاه خود رفت. برادرش، زواره نزد او آمد و از چند و چون نبرد با سهراب جویا شد:

زواره بیامد خَلیده روان
که چون بود امروز بر پهلوان؟

رستم به برادرش گفت که سحرگاه با پهلوان نوجوان ترک (سهراب) نبرد خواهم کرد، بنابراین اسباب نبرد و سپاه را مهیا و آماده کن:

به شبگیر چون من به آوردگاه
روم پیشِ آن ترکِ آوردخواه
بیاور سپاه و درفشِ مرا
همان تخت و زرّینه کفش مرا

رستم رو به زواره مانند کسی که پیش از مرگ وصیت می کند، گفت: اگر فردا پیروزِ میدان شدم، در نبردگاه درنگ نمی کنم و زود باز می گردم اما اگر کار به گونه دیگری پیش رفت (اشاره به کشته شدن به دست سهراب) دیگر به جنگ ادامه ندهید و همگی به زابلستان بازگردید و نزد پدرم بروید:

گر ایدونکه پیروز باشم به جنگ
به آوردگه بر نسازم درنگ
وگر خود دگرگونه گردد سَخُن
تو زاری میاغاز و، تندی مکن
مباشید یک تن بر این رزمگاه
مسازید جُستن سویِ رزم راه
یکایک سوی زاولستان شوید
از ایران به نزدیک دستان شوید

رستم در ادامه از زواره خواست که پس از مرگ او مادرش را دلداری دهد و از او بخواهد که به خواست یزدان راضی باشد:

تو خرسند گردان دلِ مادرم
چنین کرد یزدان قضا بر سرم

همچنان تا نیمه شب حرف سهراب در میان بود:

زِ شب نیمه ای گفتِ سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود

در سوی دیگر داستان هم سهراب به هومان گفت: پهلوان ایرانی که امروز با او جنگیدم شبیه کسی است که مادرم نشانه های او را به من داده است و گمان می کنم که او پدرم، رستم است و من نباید چنین گستاخانه رو در روی او بایستم:

نشان های مادر بیابم همی
به دل نیز لختی بتابم همی
گمانی بَرم من که او رستم است
که چون او به گیتی نَبَرده کم است
نباید که من با پدر جنگجوی
شوم خیره روی اندر آرم به روی

اما هومان به سهراب گفت من چندین بار رستم را در میدان کارزار دیده ام و اتفاقا رخش این پهلوان شبیه رخش اوست اما زور و تاب و توان رستم بسیار بیشتر از هم نبرد تو است:

بدو گفت هومان که در کارزار
رسیده ست رستم به من اند بار
بدین رخش ماند همی رخش او
ولیکن ندارد پی و پخشِ او

معنی واژگان دشوار:
هومان: پهلوان تورانی
آوردگه: میدان نبرد
خلیده روان: اندوهگین
دمان: خشمگین
یکایک: ناگهان، بی آنکه کسی بداند.
دستان: پدر رستم
نبرده: جنگجوی
نارسیده: نابالغ
بالا و بُرز: قدّ و قامت
بساید: لمس کند.
هیون: شتر بزرگ و قوی، یعنی بازوی سهراب قوی تر از هیون بود.
پی و پخش: زور و مقاومت، تاب و توان.
زواره: برادر رستم.
اند بار: چند بار

منبع: غمنامه رستم و سهراب (انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری)

لیلا امیرخانی