شاهنامه- شهر نوجوان

پهلوانان شاهنامه ـ داستان رستم و سهراب (۱۱)

مرا خوار شد جنگِ دیو سپید

بالاخره پدر و پسر بی آنکه یکدیگر را بشناسند، رو در روی هم ایستادند و نبرد میان آنها آغاز شد:

یک از یکدگر ایستادند دور

پُر از تاب باب و، پُر از درد پور

در این بخش از داستان فردوسی ابراز شگفتی و ناراحتی می کند از اینکه چرا این پدر و پسر یکدیگر را نشناختند! آن هم پدر پهلوانی مانند رستم! در این چند بیت فردوسی خرد و مهر را ارج می نهد و ارزش چنین صفاتی را یادآوری می کند:

جهانا شگفتی زِ کردارِ تُست

هم از تو شکسته هم از تو درست

از این دو یکی را نجنبید مهر

خرد دور بُد، مهر ننمود چهر

همی بچه را بازداند ستور

چه ماهی به دریا چه در دشت گور

نداند همی مردم از رنجِ آز

یکی دشمنی را ز فرزند باز

رستم با دیدن یال و کوپال پهلوان نوجوان شگفت زده شد تا جایی که جنگ با دیو سپید در مقایسه با نبرد با سهراب در نظرش حقیرتر و آسان تر جلوه کرد:

مرا خوار شد جنگ دیو سپید

ز مردی شد امروز دل نا امید

نبرد ادامه یافت و پس رد و بدل شدن تیرهای بسیار که هیچ یک هم به پهلوانان اصابت نکرد؛

به زه برنهادند هر دو کمان

جوان و همان سالخورده ی گوان

ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت

جهان از شگفتی همی خیره گشت

زره بود و خفتان و ببرِ بیان

ز کلک و ز پیکانش نامد زیان

در ادامه رستم دست بر کمر سهراب انداخت تا او را از روی زین به زمین افکند اما نتوانست کاری از پیش ببرد:

تهمتن که گر دست بردی به سنگ

بکندی ز کوهِ سیه روزِ جنگ

کمربند سهراب را چاره کرد

که بر زین بجنباند اندر نبرد

میان جوان را نبود آگهی

بماند از هنر دست رستم تهی

در حالی که هر دو پهلوان خسته و سرگشته بودند، سهراب با گُرز بر کتف سهراب ضربه ای زد اما رستم درد را بروز نداد:

بزد گرز و آورد کِفتش به درد

بپیچید و درد از دلیری بخَورد

سپس سهراب، رستم را سرزنش کرد و به او گفت اسب تو مانند خری است و دستانت هم دیگر توان ندارد. هرچند تو بلندقامتی اما پیر شده ای و در این سن و سال چون جوانان رفتار کردن، نشانه نادانی است!

بخندید سهراب و گفت ای سوار

به زخم دلیران نی ای پایدار

به رزم اندرون رخش گویی خر است

دو دستِ سوار از همه بتّر است

اگرچه گَوی سروبالا بُود

جوانی کند پیر کانا بُود

ناگهان رستم مانند پلنگی به سپاه توران حمله کرد و سهراب هم به طرف سپاه ایران یورش برد و بسیاری از پهلوانان را از پای در آورد:

تهمتن به توران سپه شد به جنگ

بدان سان که نخجیر بیند پلنگ

عنان را بپیچید سهراب گُرد

به ایرانیان بَر یکی حمله برد

بزد خویشتن را به ایران سپاه

زِ گُرزَش بسی نامور شد تباه

رستم نگران از اینکه نکند سهراب به کیکاووس آسیبی بزند به سمت لشکر ایران رفت و دید که خون بسیاری را بر زمین ریخته است:

دل رستم اندیشه ای کرد بد

که کاووس را بی گمان بد رسد

به لشکرگه خویش تازید زود

که اندیشه دل بدان گونه بود

میان سپه دید سهراب را

زمین لعل کرده به خوناب را

رستم با دیدن این صحنه خشمگین به سهراب گفت، چرا به سپاه ایران دست درازی می کنی در حالی که آنها سر جنگ ندارند:

غمی شد رستم چو او را بدید

خروشی چو شیر ژیان برکشید

بدو گفت کای ترک خونخواره مرد

از ایران سپه جنگ با تو که کرد؟

چرا دست یازی به سوی همه؟

چو گرگ آمدی در میان رمه

سهراب در پاسخ گفت: مگر سپاه توران گناهی دارند که تو به آنها تاختی؟! این تو بودی که ابتدا به سپاه توران حمله کردی!

بدو گفت سهراب، توران سپاه

از این رزم بودند هم بی گناه

تو آهنگ کردی بدیشان نخست

کسی با تو پیکار و کینه نجُست

با رسیدن زمان غروب خورشید رستم گفت که اکنون برویم و باید دید که در نهایت خداوند چه خواهد کرد.

 

معنی واژگان دشوار:

تاب: خشم، رنج و اضطراب

باب: پدر

پور: پسر

خوار: آسان و بی اهمیت

دیو سپید: یا سفید که در افسانه های شاهنامه دیو معروف مازندران است که رستم پس از گذشتن از هفتخان  که این دیو بر راهش ایجاد کرده بود، او را شکست داد.

چاره کرد: کوشید

گشته: سرگشته و متحیّر

کفت: کتف، شانه

درد از دلیری بخورد: درد را تحمل کرد و بروز نداد.

گَوی: پهلوانی

کانا: ابله و نادان

ژیان: خشمگین

چرا دست یازی؟: چرا دست دراز می کنی؟

منبع: غمنامه رستم و سهراب (انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری)

لیلا امیرخانی