پهلوانان شاهنامه

فردوسی در شاهنامه پهلوانان بسیاری را به تصویر می کشد و صحنه های نبرد آنها را با هنرمندی توصیف می کند. هریک از پهلوانان شاهنامه ویژگی های خاص خود را دارند. سهراب از مشهورترین آنهاست و اغلب ما نام این پهلوان را در کنار رستم، شنیده ایم. سهراب در لغت به معنی آب سرخ و سرخاب است. او فرزند رستم (پهلوان ایرانی و بزرگترین پهلوان شاهنامه) و تهمینه (دختر شاه سمنگان از سرزمین توران) است که نزد مادرش زندگی می کند. وقتی به سن نوجوانی می رسد سراغ پدر را از مادر می گیرد. تهمینه در معرفی رستم به سهراب می گوید:

جهان آفرین تا جهان آفرید

سواری چو رستم نیامد پدید

یعنی خداوند پهلوان سوارکاری مانند رستم نیافریده است. مادر مهره ای را که رستم به او داده تا اگر صاحب دختر شد بر گیسوی او و اگر صاحب پسر شد بر بازوی او ببندد، بر بازوی نوجوان جویای پدر بست. سهراب توران را به قصد ایران و در پی رستم ترک کرده و در مسیر رسیدن به پدر با چند پهلوان مبارزه می کند و به سبب پاکدلی و ساده دلی که ویژگی نوجوانی است به برخی از آنها رحم می کند هرچند که توانایی پیروزی بر آنها را دارد و از این لحاظ می توان سهراب را بزرگترین پهلوان شاهنامه به شمار آورد که در سخت ترین شرایط به ندای دل خود بی اعتنا نیست و محبت انسانی را سرلوحه رفتارش قرار می دهد.

بالاخره پدر و پسر بی آنکه یکدیگر را بشناسند، رو در روی هم قرار می گیرند. سهراب نوجوان با دیدن رستم باتجربه، دلش می لرزد و نمی خواهد و شرم دارد از اینکه با او مبارزه کند، بنابراین به رستم می گوید:

دل من همی با تو مهر آورد

همی آب شرمم به چهر آورد

اما رستم بی اعتنا به نشانه ها پاسخ می دهد:

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش

نگیرم فریب تو، زین در مکوش

و در نهایت غمنامه رستم و سهراب به اینجا می رسد که پدر پهلوی پسر را می درد:

سبک تیغ تیز از میان برکشید

برِ شیر بیداردل بردرید

در همین حین نوجوان زخمی و دلشکسته مهره را به رستم نشان می دهد و می گوید: من پسر رستم، پهلوان نامدار ایرانم و اگر پدرم خبردار شود که با من چه کردی، از تو انتقام خواهد گرفت. رستم که تازه به فاجعه پی می برد، جهان در برابر چشمانش تیره و تار می شود. برای نجات پسرش سراسیمه از اطرافیان نوشدارو می خواهد اما کاووس شاه (شاه ایران در زمان نبرد رستم و سهراب) از ترس اینکه سهراب زنده بماند و جانشین رستم شود، نوشدارو را به موقع نمی رساند و پسر در برابر چشم پدر جان می دهد.

داستان که به اینجا می رسد دل فردوسی هم از این تراژدی (غمنامه) به درد می آید و این بخش را با بیت زیر به پایان می رساند:

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

 

 

نویسنده: لیلا امیرخانی