کاکتوس- محیط زیست

مجموعه کاکتوس

نگاه سوم: کلاس آموزشی عزیزخانم

      کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم و راه افتادم. از بالای پله ها عزیزخانم را دیدم. توی یک دستش کیسه زباله کوچکی چک چک کنان، تاب می خورد و با دست دیگرش چرخ خریدش را دنبالش می کشید. نخیر، فایده نداشت! بارها به او تذکر داده بودم و طوری که به او بر نخورد، برایش درباره زمان و نحوه بیرون بردن زباله ها صحبت کرده بودم. حتی پیشنهاد کرده بودم که خودم هر شب زباله هایش را بیرون بگذارم اما فایده نداشت. نمی دانم یادش می رفت یا لجبازی می کرد. من و چند تا از همکلاسی هایم، یک گروه طرفدار محیط زیست تشکیل داده بودیم و سعی می کردیم برای حفظ محیط زیست پاک و شناخت بهتر راه های آن، هم به دیگران آموزش دهیم و هم جایی که لازم باشد خودمان وارد عمل شویم. جدیدترین برنامه ما هم، آموزش جداکردن زباله های خشک و تربود. اما عزیزخانم از برنامه عقب بود و هنوز نمی دانست که باید ساعت نه شب و طوری که راهرو را کثیف نکند، زباله هایش را بیرون بگذارد. با همه همسایه ها درباره جدا کردن زباله ها حرف زدم و سطل جداگانه ای برای جمع آوری زباله های خشک تهیه کردم.

عزیزخانم، بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، کیسه را از بالا ول کرد روی زمین، دمِ درِ ساختمان و رفت! حسابی حرصم گرفته بود. باعصبانیت کیسه را برداشتم و بردم توی سطل بزرگ سر خیابان گذاشتم. در راه فکرکردم: حتما امشب سراغ او می روم و اگر تا صبح هم طول بکشد او را راضی می کنم که هم زباله های خشک و تر را جدا کند و هم به موقع و منظم آنها را بیرون ببرد.

شب آن قدر درس داشتم که یادم رفت. ناگهان به سرعت لباس پوشیدم و رفتم بیرون و به مادرم که با فریاد پرسید: “کجا این موقع شب؟” جواب دادم: “خونه عزیزخانم.”

عزیزخانم با مهربانی و لبخند در را به رویم بازکرد. من هم با احترام از او اجازه خواستم که داخل شوم. با خوشرویی استقبال کرد. چون کسی را نداشت و همسایه ها هم رابطه خوبی با او نداشتند و بیشتر اوقات تنها بود. فقط من بودم که گاهی به او سر می زدم و درحالی که سعی می کردم چیزی را به او تذکر بدهم، به حرف هایش هم گوش می کردم. او هم برایم چای می ریخت و از بچه های بی وفایش حرف می زد که او را گذاشته و رفته بودند پی زندگی خودشان.

عزیزخانم رفت توی رختخوابش که آن را رو به روی تلویزیون پهن کرده بود، نشست و دوباره شروع کرد به گله و شکایت. من خسته و بی حوصله به حرف های تکراری اش گوش می کردم و دنبال راهی بودم که محترمانه بروم سر توضیحات و آموزش های مورد نظر خودم! بالاخره آن فرصت طلایی از راه رسید و رشته سخن را به دست گرفتم. اول درباره لزوم حفظ محیط زیست و جداکردن زباله ها گفتم: “می دونید عزیزخانم، ما دو نوع زباله داریم؛ یکی همین زباله های معمولی که بهش می گن زباله تَر و یکی کاغذ ومقوا و فلز و شیشه که بهشون می گن زباله خشک. این زباله های خشک قابل بازیافت هستن، می دونید یعنی چی؟”

درحالی که به زور سعی می کرد چشم های کوچکش را باز نگه دارد گفت: “نه.” من هم که تازه سرحال آمده بودم و احساس معلمی پیدا کرده بودم که می خواهد کره زمین را از آلودگی نجات دهد، از اینکه شاگرد خوب و دقیقی دارم خوشحال شدم و ادامه دادم: “یعنی کارخونه هایی وجود دارن که می تون از این زباله های خشک و قابل بازیافت چیزهای به درد بخوری بسازن که مورد استفاده همه باشه. این طوری هم کره زمین کثیف نمی شه و هم چیزهای خوبی ساخته می شه.”

حوصله عزیزخانم حسابی سر رفته بود و گاهی چُرت می زد اما نمی دانست چطور از دست من راحت شود. دلم برایش سوخت و سعی کردم کلاس آموزشی را تمام کنم. بنابراین گفتم: “پس بهتره ما زباله های خشک مثل کاغذ و مقوا رو از زباله های تر جدا کنیم و زباله های تر رو فقط شب ها ساعت نه بذاریم بیرون نه صبح.”

عزیزخانم سرش را پایین انداخته بود و به گل های پتویش نگاه می کرد. برای اینکه بدانم آموزش هایم چقدر مفید بوده با مهربانی و کمی جدیت از او پرسیدم: “خب، عزیزخانم! حالا با زباله هایمان باید چکار کنیم؟ “کمی فکرکرد، به من نگاه کرد و با بی حوصلگی گفت: “باید زباله های خشک … همین، چی … آهان کاغذ و مقواها رو از ساعت نه شب خیس کنیم بعد صبح  که تر شد، بذاریم بیرون!”

فریده گودرزی

دفعات بازدید: 61 بار