حکایت گلستان سعدی

با گلستان پشت چراغ قرمز

حکایت سوم: «مرواریدی که از شلغم بی ارزش تر است»

روزی روزگاری مردی در بیابان گم شد. او هر چه سعی کرد راهش را پیدا کند، نتوانست. نان و آبش تمام شد. گرسنگی و تشنگی عذابش می داد. امیدی به زنده ماندن نداشت و کاری هم از دستش برنمی آمد، جز اینکه به راه بیفتد تا شاید به جایی برسد.

میان راه چشمش به کیسه ای افتاد. خوشحال شد و فکر کرد حتما کیسه ای گندم یا خوراکی های دیگر پیدا کرده است. نور امید و زندگی در دلش درخشید. کیسه را برداشت و سرش را باز کرد اما درون کیسه به جای خوراکی مرواریدهای بزرگ و باارزش بود. مرد از دیدن مرواریدها ناراحت و غمگین شد.

پس از چند روز آن مرد راهش را پیدا کرد و به خانه اش رسید. روزی در جمع عده ای جواهرفروش ماجرای گم شدنش را تعریف کرد و گفت: «هیچ وقت یادم نمی رود چقدر از فکر اینکه در کیسه ممکن است گندم باشد، خوشحال شدم.»

یکی در آن میان حرفش را تایید کرد و گفت: «تشنه ای که محتاج یک قطره آب است، مروارید برایش بی ارزش است و سودی ندارد. او فقط آب می خواهد. من مسافری را می شناختم که در بیابان گم شده بود، وقتی مرده اش را پیدا کردند، دیدند کیسه ای پول کنارش است و روی خاک ها چنین نوشته است: «در بیابان شلغم پخته بهتر از زر و سیم است.»

در بیابان فقیر سوخته را

شلغم پخته به که نقره خام

 

منبع: «با گلستان پشت چراغ قرمز» (انتخاب و بازنویسی: فریبا کلهر)

دفعات بازدید: 116 بار

One comment

Comments are closed.